پرســــــــــــــیدم....






پرسیدم:
چرا گریه می کنی ؟
گفت :
دلم گرفته تحمل نا مهربونی ها رو ندارم .
گفتم:
ولی زندگی برا من قشنگه ،
سختی هامو یه پیام از طرف خدا می دونم ،
دردامو هیچ وقت بزرگ نمی دونم ،
از هر فرصتی برا شادی و خنده و خوشی استفاده می کنم ،
دلم پره از امید ، مگه دیروز که این همه غصه خوردی امروز اتفاقی افتاد ؟
ولی لذت شادی و دلخوشی من سالهاست که با منه .
نفس عمیقی کشید و گفت :
اشتباه می کنی ، زندگی فقط خنده نیست ،
خیلی موقع ها باید گریه کرد تا معنی خنده رو فهمید ،
درک شادی بدون غصه ممکن نیست ،
باید معنی شب رو درک کنی تا روز رو با تمام وجودت احساس کنی ،
زندگی نصفش خنده است و نصفش غم و ...
نگاهی به قیافه من کرد و بلند شد و رفت .
و من ساعتها درباره حرفش فکر کردم ...
و در آخر به طرز فکرش خندیدم !
نوشته شده توسط مرجان........ در پنجشنبه هفتم مهر 1390
ساعت 23:10 موضوع |
لینک ثابت
خـــــــــــــــــــدا..........
مرد جوانی مسیحی كه مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیك بود ،
به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را كه درباره خدا و مذهب
می شنید مسخره میكرد. شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده
آموزشگاهش رفت.
چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا كافی بود
مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد
تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان، سایه بدنش را همچون
صلیبی روی دیوار مشاهده كرد. احساس عجیبی تمام وجودش
را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت كلید برق رفت و چراغ را
روشن كرد.
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود

خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.
ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد
نوشته شده توسط مرجان........ در شنبه بیست و دوم مرداد 1390
ساعت 22:8 موضوع |
لینک ثابت
اگه تو مال من بودی دنیا یه رنگ دیگه داشت
میشد با هر نگاه تو تو آسمون ستاره داشت
اگه تو مال من بودی اینقدر غریب نمیشدم
من چی می خواستم از خدا دیگه که پیشت بودم
اگه تو مال من بودی چشام به چشمات شک نداشت
تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترک نداشت
اگه تو مال من بودی جهنمم بهشت میشد
قصه عشق ما دو تا عبرت سرنوشت میشد
اگه تو مال من بودی برگ ها تو پاییز نمیریخت
شمعی که پروانه داره اشک غم انگیز نمیریخت
اگه تو مال من بودی دنیا یه رنگ دیگه داشت
میشد با هر نگاه تو تو آسمون ستاره داشت

نوشته شده توسط مرجان........ در سه شنبه هجدهم مرداد 1390
ساعت 20:9 موضوع |
لینک ثابت
چند سخن از بزرگان
پل نیسن: اگر در دل شوق و عشق داری از زندگی خود بهره بسیار به دست آر
چون عشق همواره آدمی را به سوی کمال راه می نماید.
بزرگمهر : برای آدمی دشمن دانا از دوست نادان بهتر است .
تاگور : زندگی حتی با عشق گم شده نیز شیرین تر از زندگی بی عشق است.
پلورک :هرگز نباید چیزی را که نمی توانید بهتر از آن را جایگزینش سازید از بین ببرید.
فوربس : كسي به حساب مي آيد كه ديگران را به حساب بياورد.
ارد بزرگ : اگر از خودخواهی کسی به تنگ آمده ای او را خوار مساز ، بهترین راه آن است که چند روزی رهایش کنی .
نادر شاه افشار : سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام.
ترنس : هنگامیکه امید در کسی بمیرد کینه و انتقام در او زنده می گردد ،
هرقدر امید کمتر باشد ، عشق بزرگتر است .
جبران خلیل جبران : به رویاها ایمان بیاورید که دروازه های ابدیت اند
سروانتس : زن مانند شیشۀ ظزیف و شکستنی است . هرگز توانایی مقاومت او را نیازمایید .
زیرا ممکن است شیشه ناگهان بشکند .
نوشته شده توسط مرجان........ در یکشنبه دوازدهم تیر 1390
ساعت 15:8 موضوع |
لینک ثابت
عاشق نبودي تو من عاشقت بودم
درقبله گاه عشق بودي تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودي
يک لحظه من بي تو هرگز نياسودم
من با نفسهايم نام تورا خواندم
کاش اي هوس بازم با تو نمي ماندم
روزي که ميگفتي من با تو ميمانم
روزي که دانستي من بي تو ميميرم
روزي که با عشقت بستي به زنجيرم
بازنده من بودم اين بوده تقديرم
خوش باوري بودم پيش نگاه تو
هر دم زچشمانت خواندم کلامي نو
عشق تو چون برگي در دست طوفان بود
دل کندن و رفتن پيش توآسان بود
روزي به من گفتي ديگر نميمانم
گفتم که ميميرم گفتي که ميمانم
باور نميکردم هرگز جدايي را
آن آمدن با عشق اين بي وفايي را .


نوشته شده توسط مرجان........ در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390
ساعت 17:24 موضوع |
لینک ثابت

نوشته شده توسط مرجان........ در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390
ساعت 23:20 موضوع |
لینک ثابت
...................
خیلی حرف برای گفتن دارم ولی خیلی
نوشته شده توسط مرجان........ در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390
ساعت 19:21 موضوع |
لینک ثابت
یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار
اونی که یارتو بوداگه غمخوارتوبود قلبش رو پس نمیداد
دل به هرکس نمیداد دل می گفت مقدسه عشق اون برام بسه
ازنگاهش نفهمیدم که دروغه وهوسه غصه خوردن نداره گریه کردن نداره
به یه قلب بی وفا دل سپردن نداره. آخرقصه چی شد قلب اون مال کی
شداون که ازمن پرگرفت چه میخواستیم وچه شد.اونی که مال توبوداگه
لایق تو بودتوروتنها نمی ذاشت با خودت جانمی ذاشت...............

نوشته شده توسط مرجان........ در جمعه سیزدهم اسفند 1389
ساعت 14:35 موضوع |
لینک ثابت
عکس خدادر اشک عاشق
قطره دلش دريا ميخواست خيلي وقت بود كه به خداگفته بود
خداهربارميگفت:ازقطره تادريا راهي است طولاني راهي ازرنج
وعشق وصبوري هرقطره را لياقت دريانيست.قطره عبوركردوگذشت
قطره پشت سرگذاشت قطره روان شدوراه افتادوهربارچيزي از رنج
وعشق وصبوري آموخت.تاروزي كه خداگفت:امروز روز توست روز
درياشدن خدا قطره را به دريا رساند قطره طعم دريا راچشيد
طعم درياشدن را اما.......
روزي قطره به خدا گفت:از دريا بزرگترآري از دريا بزرگتر هم هست؟
خداگفت:هست.
قطره گفت:پس من آن را مي خواهم.بزرگترين را بي نهايت را.
خداقطره را برداشت و درقلب آدم گذاشت وگفت:اينجابي نهايت است.
آدم عاشق بود دنبال كلمه اي ميگشت تاعشق راتوي آن بريزد.
اما هيچ كلمه اي توان سنگيني عشق رانداشت.
آدم همه عشقش راتوي يك قطره ريخت قطره ازقلب عاشق
عبوركردووقتي كه قطره ازچشم عاشق چكيدخداگفت:
حالاتوبي نهايتي چون كه عكس من دراشك عاشق است.
نوشته شده توسط مرجان........ در سه شنبه پنجم بهمن 1389
ساعت 20:34 موضوع |
لینک ثابت
خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است
بنده: خدایا! خسته ام! نمیتوانم
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم میپرد
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب میکنیم
بنده اعتنایی نمیکند و میخوابد
خدا: ملائکه ی من ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدر کنید دلم برایش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید
خدا: اذان صبح را میگویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نمازصحبت قضامیشود خورشید از مشرف سر بر میآورد
ملائکه: خداوندا نمیخواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کند...
بنده ی من تو هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری
نوشته شده توسط مرجان........ در یکشنبه نوزدهم دی 1389
ساعت 18:46 موضوع |
لینک ثابت
دخترک وعکاسی خدا
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و برمیگشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتادبعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش بدنبال دخترش برود، با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد، اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در سمان زده میشد، او می ایستاد، به آسمان نگاه میکرد و لبخند میزد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد. (!)
زمانیکه مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیایید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شم بوده و هنگام رویارویی با طوفان های زندگی کنارتان باشد، در طوفانها لبخند را فراموش نکنید.
نوشته شده توسط مرجان........ در یکشنبه نوزدهم دی 1389
ساعت 18:37 موضوع |
لینک ثابت
ایستگاه عشق.........
اگر روزی خواستی بگی دوستت ندارم آرام آرام بگوتاآهسته آهسته بمیرم ....
آخر قصه مارا همان اول لو دادندهمان جایی که گفتند:یکی بودویکی نبود......
وقتی که زندگی برات خیلی سخت شدیادت باشه که دریای آروم ناخدای قهرمان نمیسازه....
زندگی مثل دوچرخه سواری میمونه واسه حفظ تعادلت همیشه باید درحرکت باشی......

نوشته شده توسط مرجان........ در سه شنبه سی ام آذر 1389
ساعت 23:20 موضوع |
لینک ثابت
نا امید نشو!!!!
روزی به خدا شکایت کردم که چرا پیشرفت نمیکنم؟ دیگر امیدی ندارم.
خداوند پاسخ داد: آیا درخت بامبو وسرخس رادیده ای؟؟
گفتم بله دیده ام.
خدا گفت: هنگامی که درخت بامبو وسرخس را آفریدم به خوبی ازآنها مراقبت کردم. سرخس خیلی زود سر از خاک برآورد وهمه زمین راگرفت اما بامبو رشد نکرد.من ازاوقطع امید نکردم.در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد کردنداما بازهماز بامبوها خبری نبود.سالهای سوم وچهارم هم گذشت اما بامبوها رشد نکردند.درسال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شدودر عرض شش ماه ارتفاعش از سرخس بالا تر رفت.آری در این مدت بامبو داشت ریشه هایش را قوی میکرد.
آیا میدانی در تمام این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها ومشکلات بودی
در حقیقت ریشه هایت را مستحکم ساختی؟؟؟
زمان تو نیز فرا خواهد رسید وتو نیز پیشرفت خواهی کرد.
نا امید نشو!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط مرجان........ در سه شنبه سی ام آذر 1389
ساعت 23:13 موضوع |
لینک ثابت
چیزی برای نگرانی وجود ندارد...............
فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه سالمی یامریضی
اگر سالم هستی دیگه چیزی نمونده که نگرانش باشی
اما اگر مریضی فقط دوچیز وجود داره که نگرانش باشی:
اینکه دست آخرخوب میشی یامیمیری
اگه خوب شدی که دیگه چیزی برای نگرانی نمیمونه
اما اگه بمیری دو چیز وجود داره که نگرانش باشی:
اینکه به بهشت بری یاجهنم
اگه به بهشت بری چیزی برای نگرانی وجود نداره
اما اگه جهنم بری اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی میشی که وقتی برای نگرانی نداری.
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!!!
نوشته شده توسط مرجان........ در سه شنبه سی ام آذر 1389
ساعت 22:47 موضوع |
لینک ثابت

عشق یعنی انتظار وانتظار یعنی بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بردر دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن.......
نوشته شده توسط مرجان........ در جمعه پنجم آذر 1389
ساعت 0:33 موضوع |
لینک ثابت
آدمها مثل کتابن ازروی بعضی هابایدمشق نوشت ازروی بعضی هابایدجریمه نوشت
بعضی هاروبایدچندبارخوندتامعنیشونوبفهمیم وبعضی هاروبایدنخونده دورریخت........
نوشته شده توسط مرجان........ در سه شنبه دوم آذر 1389
ساعت 20:20 موضوع |
لینک ثابت
ایستگاه عشق.........
انتخاب باتوست میتوانی بگویی:صبح بخیرخداجان!!یابگویی:خدابخیرکنه صبح شده.....
موفق کسی است که باآجرهایی که به طرفش پرتاب میشودیک بنای محکم بسازد...........
دریا باش! که اگرسنگی به سویت پرتاب کردسنگ غرق شودنه آنکه تومتلاطم شوی.......
زندگی انسان دوقسمت است:قسمت اول درانتظارقسمت دوم وقسمت دوم درحسرت قسمت اول......

نوشته شده توسط مرجان........ در دوشنبه یکم آذر 1389
ساعت 14:58 موضوع |
لینک ثابت
اگرکسی را دوست داشته باشی نمیتونی توچشماش زل بزنی....
نمیتونی دوریش روتحمل بکنی........نمیتونی بهش بگی چقدردوستش داری........
نمیتونی بهش بگی چقدربهش نیازداری.................
برای همین عاشق ها دیوونه میشن.
نوشته شده توسط مرجان........ در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389
ساعت 14:48 موضوع |
لینک ثابت
نوشته شده توسط مرجان........ در چهارشنبه پنجم آبان 1389
ساعت 0:31 موضوع |
لینک ثابت
اگر کسی تو چشمات نگاه کرد وقلبت لرزید عجله نکن چون ممکنه یه روز
کاری باقلبت بکنه که چشمات بلرزن.........!!!
نوشته شده توسط مرجان........ در یکشنبه دوم آبان 1389
ساعت 22:26 موضوع |
لینک ثابت
ایستگاه عشق.........
ازمخالفت نهراسید فقط بادبادکی میتواند بالا برودکه با بادمخالف مواجه شود..........
اگردل بخواهد هزار راه پیدامیشودواگر نخواهدهزارعذروبهانه میتراشد..........
تاسف برای گذشته مثل این میماند که انسان به دنبال باد بدود...............
خداوند وقتی میخواهدکسی رافاسدسازداورابه تمام آرزوهایش میرساند.................
نوشته شده توسط مرجان........ در شنبه یکم آبان 1389
ساعت 14:52 موضوع |
لینک ثابت
ای همسفر!!!!!!
ای همسفر چه آسان کوله بار سفرت را بسته ای!!
آیا می دانی چه عاشقانه پشت سرت التماس کردم؟؟
وهق هق شبانه ام قلب ستاره های غریب را شکست؟؟
اگر میدانی برگردواین تنهاترین راتنهامگذار!!!!!!!!


نوشته شده توسط مرجان........ در جمعه سی ام مهر 1389
ساعت 22:21 موضوع |
لینک ثابت
امشب گریه میکنم برای تو برای خودم برای تموم اونایی که خواستن
گریه کنن نتونستن.برای تموم اون چیزایی که خواستی ونبودم خواستم وبودی
امشب گریه میکنم به وسعت دریا به وسعت بیشه به وسعت دل عاشق
برای تو.................................برای خودم..........................
وبه پاس احترام تمام تحقیرهایی که ازدیگران شنیدم وهنوزشکست نخوردم.
نوشته شده توسط مرجان........ در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389
ساعت 14:35 موضوع |
لینک ثابت
فرشتگان روزی ازخداپرسیدند:
بارخدایاتوکه بشر رااین قدر دوست داری غم را دیگر چراآفریدی؟؟؟؟
خداگفت:غم رابرای خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب میشناسمش
تاغمگین نباشه یادخدانمی افتد.
نوشته شده توسط مرجان........ در شنبه بیست و چهارم مهر 1389
ساعت 14:41 موضوع |
لینک ثابت
ایستگاه عشق.........
روزهای ابری گل های آفتاب گردان بلاتکلیفندمثل همه روزهای عمرمن............
برای رسیدن به آنچه در زندگی میخواهی تصورکن که همواره آن راداشته ای................
نبودن هیچ کس سخت نیست فراموش کردن یک بودن سخت است...........
ماه را هدف قراربده تااگرهم به خطا رفتی جایی میان ستارگان سردرآوری..................

نوشته شده توسط مرجان........ در پنجشنبه یکم مهر 1389
ساعت 14:25 موضوع |
لینک ثابت
وقتی خدا داشت منو بدرقه میکرد بهم گفت:جایی که میری مردمی داره که میشکوننت
نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم توتنها نیستی.تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری
قلب میذارم که جابدی اشک میذارم که همراهیت کنه ومرگ
که بدونی برمیگردی پیش خودم.
نوشته شده توسط مرجان........ در سه شنبه سی ام شهریور 1389
ساعت 22:13 موضوع |
لینک ثابت
تورا هیچ گاه نمیتوانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی
می توانم تورا خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم
برای همیشه ماندگار می شوی و وقتی که نیستی بی رنگی
روزهایم رابا مدادرنگی های یادت رنگ می زنم.....................
نوشته شده توسط مرجان........ در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389
ساعت 22:8 موضوع |
لینک ثابت
بدترین شکل دلتنگی...........
بدترین شکل دلتنگی اینه که آدم پیش کسی که دوسش داره
باشه ولی بدونه که هیچ وقت بهش نمی رسه.
هیچ کس لیاقت اشکهای تورا نداردوکسی که چنین ارزشی دارد
باعث ریختن اشکهای تو نمی شود.
نوشته شده توسط مرجان........ در شنبه سی ام آبان 1388
ساعت 22:2 موضوع |
لینک ثابت